نیکا دختر اسمانی

چهار ماهگی نیکا

        اولین روز گوش سوراخ کردن نیکا خاله جونی مبارکت باشه     نیکا در باشگاه نفس خاله         حالا تو دختر زیبای من وارد چهارماهگیت شدی   تو راحت میتونی عروسکاتو با دست کوچولوی زیبات بگیری   وبه دهنت ببری میتونی به پهلو بیای وتا 4/5 ماهگی کامل دمر میشدی   نیکای قصه من با چشمانی سبز رنگ ودرشت ئکشیده   یک بینی سربالای کوچولو ولبهای خوشگل صورتی و یک چونه خوش فرمو زیبا   موهای مشگیو خوش حالت وتو دل برو با خنده های قشنگش ونگاه زیباش   عشقو وشورو هیجان ...
22 ارديبهشت 1394

سه ماهگی نیکا

نیکا نفس در باغ   ن   زینب خانم دختر دایی ونیکا خانم         نیکا دختر نارممممممممممممممم فوق العاده به نور وصدا عکس العمل نشون میدادی هر موقع روی دست میگرفتمت هر دو پنجه پاتو رو میزدی رو پام ومیگفتی منو برقصون ای قربونت بشم دخترمممم هر کس تو رو میدید از این حرکاتت خوشش میومد ومیگفتن نگاش کن عجب وروجکی شده دورت بگردم نفسم ...
19 ارديبهشت 1394

دوماهگی نیکا

                یک ماه اول دختر ارومی بودی راحت شیر میخوردی راحت میخوابیدی در کنار اروم بودنت بچه سرحالی بودی قربونت برم همه جا رو خوب نگاه میکردی وارد ماه دوم از زندگی قشنگت که شدی نگاه هات عمیق تر میشد و مرتب دستو پا میزدی وبعضی ازشبها بخاطر نفخ شکم گریه میکردی الهی مامان دورت بگرده که مجبور میشدم یکم دارو بهت بدم تا زودتر خوب بشی ولی خیلی دیر میخوابیدی   گاهی اوقات تا ساعت 5 صبح بیداری بودی   ومن توخونه میچرخوندمت تا بخوابی   وچون تلویزیون روشن بود تو خوشت میامد زندگیم   اواخر دوماهگی ه...
18 ارديبهشت 1394

از زبان خاله تبسم

  عکسهای بدو تولد نیکا جونی             سلام به همه دوستان به وبلاگ نیکای خاله خوش امدید اخرین روزهای بار داری خواهرم بود روزای سختی رو میگذروند وتو دختر کوچولوی ناز خانواده ی مارو داشت به دنیا می اورد وای خاله شدن برای من یه حس زیبا بود همش دوست داشتم ببینم تو شبیه کی هستی وروجک شیطونم تا اینکـــــــــــــــــــــــــــــه یک روز جمعه که ما همه رفته بودیم باغ عمه زنگ زدیم به خواهرم دیدیم که حالش خوب نیست زود با عجله برگشتیم مامان جون خیلی استرس داشت منم در پوست خودم نمیگنجیدم وقتی رفتیم بیمارستان پیش خواهرم طفلک داشت درد میکشید ...
3 ارديبهشت 1394

از زبان مامان 2

هر روز بزرگ شدنتو حس میکردم که در بطن وجودم میجوشید دختر نازم وقتی تو وجودم تکون میخوردی وضرباتی که به شکمم میزدی یه حس زیبا رو تجربه میکردم که داره یه موجود کوچکلو در وجود من داره شکل میگیره خدایا تو رو سپاس روزه ها پس از روزها و ماها پس از ماها گذشت البته با کلی اتفاقات شیرین که الان دیگه فاکتور میگیرم دخترم تا اینکه وارد ماه نهم شدم ودکتر بهم گفت که باید پیاده روری روزی یکساعت تا دوساعت برم منم هر روز میرفتم خونه مامان جون تا با خاله یا زهره خانم جلوی خونه مامان جون قدم بزن تا اینکـــــــــــــــــــــه... ...
3 ارديبهشت 1394
1